336 _ گوشه ای از روزمرگی ها

:: 336 _ گوشه ای از روزمرگی ها

از آزمون میام . تند و تند شروع میکنم برای ماه و فاطمه ریز به ریز اتفاقات 8 صبح تا 12.15 صبح رو تعریف میکنم.راجب سوالها حرف میزنیم ! راجب دیدن فلانی و ندیدن فلانی ! اونها میرن سراغ درس هاشون و منم کیف و دفترچه م رو برمیدارم و میام تو اتاقم و ولو میشم رو تخت ! ع زنگ میزنه . میپرسه که تراکت خانه ی مطالعه ش به دستم رسیده یا نه . با صدایی که از چاه در میاد جوابش رو میدم و قطع میکنم.مستر میم کاف آنلاین هست ! برنامه دیشبمون رو دیده و ازمون رضایت داره.

+

میدونی چیه مستر ؟ حتی اگه عالم و آدم هم بگن " تو " غلط هستی ؛ از نظر من خیلیم درستی ! چون باعث شدی من دیروز 10 ساعت درس بخونم ! 

+

این مدت که کنار هم هستیم ؛ خیلی از عادت های بدم حذف شده.مثلا خواب عصر ! مثلا تنبلی ! مثلا نخوندن ! و حالم خوبه ! کنار این دو تا فرشته ی زمینی حال من خیلی خوبه ! و از نظرم دنیا جای قشنگیه برای زندگی کردن با وجود دوست !

+

خوابم میاد .. آخ .. 

منبع : قصه های یک ملکه336 _ گوشه ای از روزمرگی ها
برچسب ها : مثلا ,میکنم

339 _ مردن به وقت بهار

:: 339 _ مردن به وقت بهار

چقدر حالم بده..چقدر احساس تنهایی میکنم..چقدر بی حامی و پشتوانه شدم..چقدر اعتماد بنفسم پایینه..چقدر دلم تنگه..چقدر بغض دارم..هیچی نمیخام از زندگی..هیچی نمیخام..جز ی بیابون داغ و تنهایی که بتونم از ته حلقم گریه کنم..مثه اون گریه ای که خوابش رو دیدم..با همون قدرت و شدت..تک به تک سلول های تنم فریاد میزنن و گریه رو طلب میکنن..دست و پام بسته ست و پای کتابم و حالم بده..حالم بده...اونقدر که هیچوقت انقدر بد نبودم..چرا..شبیه اون روزی که رتبه م رو دیدم..دلم گریه هایی شبیه گریه هام تو پارک سناباد رو میخواد..همون طور بی پروا گریه کردن..با هر میزان بلندی صدایی..وای خدایا..من میمیرم امروز..اگه نرم بیرون و راه نرم و اشک نریزم..آره..یقینا میمیرم..سوم فروردین 95..دخترکی براثر خفگی حاصل از بغض مرد..ولی متاسفانه هیچ دختری تا حالا از بغض نمرده..یعنی مرده..خیلیا مردن..ولی شناسنامه هاشون هنوز اعتبار داره...دارم فکر میکنم همین خود من بودم دیشب به ماه میگفتم الآن وقت مردن نیست...؟ نه...من نبودم...پس کی بود ؟ اینی که الآن حالش اینه کیه پس ؟
دلم یکی رو میخواد بشینم روبروش و گریه کنم...حرفای بی اساس و بی منطق و مضخرف بزنم..داد بزنم..گریه کنم..اونم بگه حق دارم..بگه راست میگم..بگه اگه جای من بود اونم همین کارو میکرد..
مثه اون روز که رتبه م رو فهمیدم و داد میزدم این رتبه من نیست و ماه اشک میریخت و میگفت آره ! اشتباه شده! این مال تو نیست
الآنم داد بزنم و بگم این من نیستم،این زندگی من نیست ، این فضاحت و بدبختی ربطی به من نداره،این ملیکا نیست که از فرط بدبختی داره زار میزنه،این حجم تنهایی مال ملیکا نیست..
آخ خدایا..نمیبخشمت..بابت اتفاقاتی که سر راهم گذاشتی و از اون دخترک آروم و خوشحال این بدبخت مفلوک رو ساختی..هیچوقت نمیبخشمت...

منبع : قصه های یک ملکه339 _ مردن به وقت بهار
برچسب ها : چقدر ,مردن ,رتبه ,تنهایی ,حالم ,ملیکا نیست ,هیچی نمیخام

338 _ آخر اسفند

:: 338 _ آخر اسفند

احتمالا یک نوع افسردگی هست به اسم افسردگی پایان سال . که آدم ها میشینن و مسیرهایی رو که طی یک سال اخیر رفتن رو مرور میکنن.به موفقیت و ها و شکست ها فکر میکنن.به اتفاقات پیش اومده فکر میکنن.دل تنگ برای آدم هایی که از زندگی شون رفتن میشن و خوشحال بابت آدم هایی که وارد شدن یا پررنگ تر . جایگاهی که توش قرار دارن رو وارسی میکنن .. نتیجه اینها یا میشه رضایت از سالی که گذشت و سپردنش به دست باد با حال خوب یا میشه دپرشن و غم و پشیمونی بابت 12 ماه و خطاهاش و شکست هاش.
اما من...وقتی به 94 ئی که گذشت نگاه میکنم..دستام رو باز میکنم و ملکه رو بغل میکنم و باهاش زاااار زااااار گریه میکنم..
92 ، 93 و حالا 94 یقینا سخت ترین روزهای عمر من رو رقم زدن..تلخ ترین اشک ها و باختن ها..درد ناک ترین شب ها و روز ها.. سالهایی که فقط از فکر کردن بهشون دست چپم رو طوری دردناک کرده که رفتم سراغ سبد داروهام به دنبال مسکن ..
سال 95..بیستمین سال زندگی من هم سپری میشه..یعنی میشه مهرماه 95 ، من ملکه ای باشم که با وجود تارهای سفید مو هاش. با وجود قلب پاره پاره ش . با وجود درد تو سینه ش .. با وجود غم و خستگی که تک به تک سلول هاش رو پر کرده ؛ حالش خوب باشه ؟ و در مقامی باشه که تمام روزهای شادابی ش رو پاش گذاشته ؟ یعنی میشه ؟
+

مامان ایران میگن آخر همه ی دعاهات از خدا بگو هر چی صلاحت هست پیش بیاد برات..بغض میکنم و میگم : نه مامان ایران ! سه ساله ایستادیم پای چیزی که آرزومونه..اگه صلاحمون تو این نباشه..بخدا قسم خیلی ظلم بدیه .. و صورتی که خیس میشه..و صدای هق هقی که سعی میکنم لای دستام مخفیش کنم..
+

مستر میم کاف رو دیدیم..یک پسر محکم..قاطع..قوی .. و رنج کشیده تر از ما..اما موفق..کسی که جنگیده و حقش رو گرفته از زندگیش..و حالا از ما میخواد که بجنگیم..اصولی و محکم و خستگی ناپذیرانه بجنگیم..
+

خدایا؟ملکه ت خسته ست..ملکه ت دلتنگه ، غمگینه ، نگرانه ، میترسه .. میشه کنارش باشی ؟ میشه کمکش کنی تا مرداد امسال حالش خوب باشه؟میشه 95 سال لبخندش باشه ؟ 

منبع : قصه های یک ملکه338 _ آخر اسفند
برچسب ها : میشه ,میکنم ,وجود ,میکنن ,باشه ,ملکه ,یعنی میشه

334 _ ملکه در حرم

:: 334 _ ملکه در حرم

حدود های ساعت 12 بود که یکی از همسایه های قدیمی مون که دوست مامانم هم هستن باهام تماس گرفتن و گفتن که یک بلیط همایش مشاوره ی رایگان دارن و پرسیدن کی خونه هستم که برام بیارن.قرار بر این شد ساعت یک که میخوان برای شیفت برن حرم _ خادم حرم هستن _ بیان این رو به من بدن.منم به سرم زد که ااا خب فرصت خوبیه باهاشون منم برم حرم . خلاصه تا اومدن ایشون تند تند وضو گرفتم و گشتم دنبال چادر و حاج خانوم طور :)) آماده شدم . خدا شاهده پام نرسیده بود به ماشین و مشغول جمع و جور کردن چادرم بودم که نمونه لای در !! شروع کرد این خانوم : وای چه صبری داری ؟! ی رشته ای میزدی و میرفتی ! آخه خودت رو پیر و خسته میکنی که چی ! بعد هم رسیدن به دختر خواهرشوهر گرام _ حیف که جمعه بود و سبزی فروشی ها بسته :)) _ که با سهمیه پزشکی قبول شده و حالا چه طاقچه بالایی میزاره و ادا و اوصول در میاره ! و اینکه ایشون خودشون برای پزشکی موندن چند سال پشت کنکور و نهایتا رفتن رشته ی کشاورزی ! و حالا اصلا دوست ندارن آقا پسرشون هم تجربی بخونه و انقدر سختی بکشه ! باباش که پول داره _ شوهر این خانوم دندانپزشک هستن _ چرا آخه این زحمت بکشه :| هی اومدم بگم خب مگه پدر ما مثلا ما رو تامین نمیکنه که میگیم فقط فلان رشته ؟ مگه همه چی پوله آخه ؟ ولی خب ترجیح دادم بخندم فقط :|

خلاصه انقدر اینها رو گفت تا دسیدیم پارکینگ حرم . رخش رو پارک کرد و رفتیم اونجایی که بازدید بدنی و وسایل رو انجام میدن.وای خدااا ! من نمیدونم این خانومه چی دیده بود تو من بیچاره ول نمیکرد !!! من نمیدونم آخه کیف که نداشتم ! دو تا دونه جیب بود که اونم ی کلید توش بود و ی من کارت و موبایل ! اینا انقدر گشتن دارن ؟؟؟  کرمت رو پاک کن ! خانوم کرم نزدم که ! رژت رو پاک کن ! خانوم شما اصن صورت من رو نگاه نکردین ها :)) ! بعد حالا این خانوم همسایه هم سوسه میاد ! ملیکا مشکوکی هااا !! میخواستم بگم آره ی بمب برداشته م همینجا خودم رو منفجر کنم :| گرخیده بودم به اما رضآ :| حالا همزمان خانوم خادمه حرف هم میزد :|| دانشجویی ؟ چند سالته ؟ نماز جمعه که تموم شد :|| حاج خانوم شما کارت رو انجام بده :| بعد تموم شد و رفتیم رو پله برقی همسایه مون ول نمیکرد ! نه ! دیدی من رو چه زود چک کردن ! ماا تو طول کشید :| چی میشه گفت جز خنده ؟:| بعد میگه خدایا ! به حق همین مهربونیش نجاتش بده ! پیر شد ! ملکه ی خموده و پر چین و چروک و عصا به دست با هینک ته استکانی هستم در خدمتتون :)))))) خدا نجاتم داد و رسیدیم ی جایی که اون باید میرفت سر کارش و منم برم برای خودم بچرخم :)) بعد اومده کنار گوشم میگه : ولی خیلیم نگران نباش هاااا ! خانومه دکتر بودن بهتر از خانوم دکتر شدنه :||||  قشنگ من اون لحظه خیره تو دوربین بودم :| بعد ی دفعه پوکیدم از خنده :)) گفت : نه بخدا جدی میگماااا ! ببین چقدر دکتر شدن سخته ؟ میخواستم بگم چشم بسته غیب میگی ؟ خب آخه من اگه میخواستم اینطوری فکر کنم که الآن عروس آقای .. ! استغفرالله ! خلاصه اگه دیدین تراز هاتون خوب نیست به خانوم آقای دکتر شدن هم فکر کنین :||||

منبع : قصه های یک ملکه334 _ ملکه در حرم
برچسب ها : خانوم ,حالا ,دکتر ,انقدر ,میخواستم ,رشته

342 _ این روزا هم میگذره..

:: 342 _ این روزا هم میگذره..

تمام طول روز .. که پشت میز و صندلی شماره 72 نشستم ، فکر هام رو . حرف هام رو . در قالب پست های وبلاگم تو ذهنم مرور میکنم..دلم میخواد شب شه و بیام خونه و تایپ کنم .. اما شب میشه و میرسم و اونقدر خسته ام که نهایت کارم اینه نماز بخونم   و بخوابم ! البته که امشب شام هم خوردم !

دام میخواد پست هایی که رد پای تورو دارن پاک کنم..چرا هنوز باید اسم تو وجود داشته باشه؟لبخندهای احمقانه م کنار بزرگترین دروغ زندگیم وجود داشته باشن ؟ ولی منه بد مصب حتی به این خاطرات کذایی و نفرت انگیز هم دل بسته ام...منه احمقه نادون...

+

امروز ی دختر جدید اومد عارف..ازم راجع به قوانین پرسید.مسخره ست اگه بگم حس میکردم محدثه ست ؟ ازش خوشم نمیاد :| فکر میکنم اون هم متقابلا :|

+

روی دستم لیوان آب جوش چپه شد ! دستام به مایع دستشویی اونجا حساسیت دارن ! موهای سرم این همه ساعت زیر مقنعه درد میگیرن. خسته میشم..حقیقتا خسته میشم ! و خانواده ای که...

چقدر دلم میخواست اون لحظه که آب جوش ریخت رو دستم . ماگ م رو بندازم و بشینم رو پله و زار زار گریه کنم...ولی نشد..شایدم نتونستم..شایدم خواستم ژست بگیرم..نمیدونم..ولی بغضه رو دلمه هنوز ..

تنها دوست ها و هم صحبت هام اونجا ، از مرفه ترین و بی درد ترین دختر های ایران زمین هستن ! ولی نمیدونم چطوری میتونن این همه دپرس باشن و قرص آرامبخش بخورن ! واقعا برام سواله !

+

وقتی تو اون حجم تنهایی اونجا ی نفر بهت میگه : چقدر خوب شد تو اومدی ! خب واقعیت اینه که بال در آوردم ! ولی واکنشم فقط این بود که : هاها ! برو سر درست دختر جان !

+

هرروز صبح و شب از جلوی بیمارستان دانشکده علوم پزشکی رد میشم..و آرزوی تجربه ی ساعتی حس و حال این دخترکان روپوش به دست خسته رو دارم..

ادامه مطلب
منبع : قصه های یک ملکه342 _ این روزا هم میگذره..
برچسب ها : خسته ,میشم ,دختر ,اونجا ,خسته میشم ,وجود داشته

343

:: 343

ی وقتایی دنیا اونقدر باهات سر جنگ و ناسازگاری میزاره ؛ که بعد 12 ساعت درس خوندن ؛ له و خسته میای خونه ؛ کوله پشتی سنگین تر از خودت رو جلوی در ول میکنی ؛ با مانتو و مقنعه و سویشرت میشینی وسط خونه و زار زار گریه میکنی . هی از خودت و خدا میپرسی : مگه چی خواستم ؟ چی گفتم ؟ اصن مگه من از کسی خواسته ای دارم ؟ گفتم چون مامانمی فلان کن ؟ گفتم چون پدرمی فلان وظیفه رو داری ؟ گفتم چون قسم و آیه خوردی که ...

من که از هیچ کدومتون چیزی نخواستم که ؟ من که دارم راهم رو میرم.شب طوفان و تگرگ میاد و پنجره ها میلرزن و تنها میخوابم.کوله پشتیم با این همه کتاب و وسیله رو روی دوشم میکشم و پیاده تا خونه گز میکنم.لباسام رو با دستم میشورم و یازده شب از عارف میام و باید هم شام بپزم هم ناهار.علاوه بر اینا حمایت عاطفی هم که نمیکنین ازم و کافیه ی ذره صدام گرفته باشه تا جیغ و عصبانیتی باشه که روانه م میکنین.چیکار باید کنم دیگه ؟ 

بسه.تورو به خدا بسه.واقعا زورم نمیرسه بیشتر از این.بسه

منبع : قصه های یک ملکه343
برچسب ها : گفتم ,خونه

341

:: 341

سیزدهم فروردینه و بارون درخت ها رو قشنگ تر کرده و من با لیوان چایی م کنار پنجره نشستم و این حجم عظیم از طراوت و نو شدن رو نفس میکشم . اگه بهار نبود .. اگه بارون بهار نبود .. اگه شکوفه های درخت ها و گل های رنگی نبودن.. زمین از غصه و سرما می مرد..

+

از روز شنبه میشم دانش آموز شماره ی x خانه ی کنکور عارف .. اتفاقی که وقتی اردی بهشت پارسال برای اولین بار این محیط رو دیدم هرگز هرگز فکرش رو نمیکردم .. 

البته که خیلی چیزها تو اردی بهشت پارسال بود که الآن نیست و الآن هست و پارسال نبود که فکرش رو نمیکردم..آخی..روزگار چه قصه هایی برامون داره و ما بی خبر میتازیم ..

+

دو روزه که بی ماه و فاطمه ام..حالم چطوره ؟ پر از دلتنگی..مثل آدمی که تصور میکنه چیزیش رو گم کرده .. مثل آدمی که همش منتظره از در کسی بیاد..منم منتظرم تا زنگ در رو بزنن و با حجم عظیمی از خنده وارد شن و البته با دو تا چاکلز خلبانی و سبزیجات !

آخی .. چه روزهای خوبی بود .. پتو از روی هم کشیدن ها ! مسواک و خمیر دندون زدن ها ! سالاد و ماست و خیار درست کردن ها ! سوزوندن های غذا حین گرم کردن توسط من و فاطمه ! تی بگ های ماه که گوشه ی کابینت بود و شیرینی و بیسکوئیت هایی که فاطمه عصر برامون میاورد و مامان گفتن هاش .. تماس های صبح پدر فاطمه برای بیدار کردنمون و بیدار نشدن هامون ! 

آخی که چه تجربه خوبی بود و چه روزهای خوب تری..آخ که من چقدررر این دو تا دختر رو دوست دارم ...

مستر میم کافی که معتقده ماها ادبیات های فوق العاده و حرف زدن های بی نقص و شخصیت های بالایی داریم :))

منبع : قصه های یک ملکه341
برچسب ها : فاطمه ,پارسال ,نبود ,بهشت پارسال ,اردی بهشت ,بهار نبود

335 _ روزهایی که میگذرن ، روزهای شادابی ت ان ! میفهمی ؟

:: 335 _ روزهایی که میگذرن ، روزهای شادابی ت ان ! میفهمی ؟

نشستم پشت میزم ، جزوه ی گیاهی م جلوم بازه و مارکر و خودکارهام سمت راستم و لیوان چای م و شکلات هام سمت چپم.  باد خنک اسفند ماه پرده ی اتاقم رو تکون میده .
مدادم رو میزارم روی جزوه م . میرم زیر پنجره ،روی شوفاژ میشینم..خودم رو توی آینه ی روبروم نگاه میکنم..موهای پریشونی که با کش بنفش شل بسته شدن..تلی که چتری هام رو تو بغل گرفته..چهره ی گرفته و بی روح..از جام بلند میشم و میشینم جلوی آینه م..به رژ لب هام نگاه میکنم..صورتی ؟ نه ! برای مالیدن رژ لب صورتی باید دخترانگی و شادی داشت ! باید موهارو خرگوشی بست و پر حرفی کرد و رقصید !
برق لب ؟ نه! با برق لب باید لطیف و مهربون و ساده بود ! قهوه ای ؟ نه ! با رژ لب قهوه ای باید مانتوی بلند مشکی پوشید و کیف چرم و کفش پاشنه دار پوشید و محکم و قاطع قدم برداشت و اخم کرد ! پوست پیازی چطور ؟ نه ! با اون باید کلاس رفت ! خرید رفت ! ملیکا شد ! باهاش باید خندید و دوید دنبال مترو ! پس قرمز ؟ قرمز ؟!! معلومه که نه ! رژ لب قرمز رو باید برای یار زد و طنازی کرد ! موها رو پریشون کرد و عاشقی کرد !
دستم میره سمت ی رژ لب قدیمی ! هیچ وقت رنگش رو نفهمیدم ! فقط میدونم هروقت حالم شبیه الآن بوده به لبم مالیدم !
موهام رو شونه میکنم . محکم و مرتب میبندم . تی شرتم رو صاف و صوف میکنم و به 5 ماه پیش  روم فکر میکنم.اینکه باید حقم رو بگیرم..
چایی م سرد شد .. برم گرمش کنم..

منبع : قصه های یک ملکه335 _ روزهایی که میگذرن ، روزهای شادابی ت ان ! میفهمی ؟
برچسب ها : میکنم ,قرمز ,نگاه میکنم

340 _ پدرم :* پدرم :*

:: 340 _ پدرم :* پدرم :*

زندگی به هیچ نمی ارزه مگر لحظه ای توش باشه که بعد چند ماه پدر رو ببینی و اجازه ندی سامسونت ش رو بزاره و حتی کفشش رو در بیاره ! همون جلوی در آسانسور آویزون گردنش بشی و عطر وجودش رو تفس بکشی و اشکات صورتش رو خیس کنن.. ! آره .. گور بابای درس و کنکور و مستر میم کاف ! میخوام با پدری راه برم و حرف بزنم و از وسط خیابون باهاش رد بشم و اون سمت ماشین ها قرار بگیره و دستم رو توی دستش بگیره ! زندگی همینه ! همینه !

منبع : قصه های یک ملکه340 _ پدرم :* پدرم :*
برچسب ها :